شمس شد در قونیه گردن مولانا را کج کرد پاهایش را از زمین بَرکند و گذاشت روی هوا
( رضا براهنی)
سلام.برای من همیشه انتخاب نامهای مقاله ها و متنها کار سختی بوده.همیشه از ایجاد یک حس غلوآمیزدر مخاطب هراس داشتم و دارم اما به هر حال چاره ای وجود نداره از نامیدن...................
پایگان های هستی شناسی
منظور از پایگان هستی شناسی در متن چیست؟ می توان اینگونه تعریف کرد : موقعیتی در متن است که بر اساس آن اجزاء یا بخشی از اجزاء موجود در متن هستی و هویت یافته و به مونولوگ یا دیالوگی در جهان درونی یا بیرونی متن می رسند. این موقعیت ، منطقی ست که قابلیت ایجاد کردن و ساختن جهانی بر اساس نشانه های درون متنی یا بیرون متنی را دارد. از جمله مباحثی که در چند سال اخیر خصوصا از دهه 70 به این طرف در ادبیات ما مطرح گردید ایجاد متنی با سویه های دموکراتیو بود. متنی که از آن صداها مختلفی به گوش برسد. اینکه ایا هنر و ادبیات در مفهوم کلی ماهیتی دموکراتیو یا انحصار طلبانه دارند؟ و یا اینکه اگر هنر مفهومی است که ذاتا خواستار اعلام فاصله با جهان بیرون باشد چگونه می تواند محصولی دموکراتیو داشته باشد، پرسش دیگری ست که در جای دیگری به ان پرداخته ام. اما در این نوشتار می خواهم به این مسئله بیندیشم که تفرد یا تکثر پایگانهای هستی شناسیک در متن لزوما باعث ایجاد فضایی یک صدایی ویا چند صدایی خواهد شد؟ آیا تلاش نویستدگان در وارد کردن پایگانهای هستی شناسیک مختلف در متن لزوما انها را در خلق اثری دموکراتیو موفق گردانیده است؟
بیایید از اینجا شروع کنیم:
چند صدا بودن یک متن به چه معناست؟ ایا چند صدایی به معنای حضور راویان مختلف یا کاراکترهای مختلف در متن می باشد ؟ و اگر این گونه است پس باید تمام نمایشنامه ها جهان را از بدو تولدشان ، متونی چند صدا به حساب آوریم؟ ایا چند صدا بودن به معنای توانایی یک متن در ایجاد خوانشهای متفاوت در دوره های زمانی مختلف است؟ ایا منظور ما از یک متن دموکراتیو ، هم ارزی تمام عناصر زیبای شناسیک آن متن است؟ این دو مفهوم را در حوزه ادبیات باید به صورت ارزشی مورد بررسی قرار داد و یا به صورت زیبایی شناسیک؟
چند صدایی و دموکراتیوه کردن متن، مفاهیمی هستند که به ظاهر از حوزه علوم سیاسی و اجتماعی وارد حوزه ادبیات شده اند و در واقع می توان انها را ادامه تولد جوامع باز دانست اما به اعتقاد من حظور این مفاهیم در حوزه ادبیات بیش از انکه مدیون تحولات اجتماعی و سیاسی باشند ، محصول تولد و رشد فلسفه زبان می باشد . به عبارتی از لحظه ای که رابطه غیر قابل برگشت و ازلی – ابدی دال و مدلول شکسته شد و تنها امری قرار دادی قلمداد گردید ، به تدریج این مفاهیم به حوزه تئوریک و پراتیک ادبیات نزدیک شدند. بنابراین این 2 مفهوم برای من بیش از هر چیز یک تعریف زبانی دارند ، یعنی چند صدایی بودن و دموکراتیو بودن یک متن در حوزه زبان تعریف شدنی تر هستند.
حضور کاراکترها و راویان گوناگون، و یا گویشها و شکلهای گوناگون نوشتاری در یک متن لزوما پایگانهای هستی شناسی متفاوت در یک متن ایجاد نخواهد کرد . در بسیاری از متون با وجود راویان و گویشهای مختلف ، ما تنها شاهد وجود یک پایگان هستی شناسی حداکثری و حداقلی هستیم. به عبارتی نقطه عظیمت و رمزگشایی این نشانه ها ، نوعی مطلق گرایی اخلاقی = فلسفی می باشد : سیاه یا سفید ، نیک یا بد، زشت یا زیبا ، عاقل یا روانی........................ اگر چه یکی سیاه و دیگری سفید است اما فاصله ای بین این پایگانهای هستی شناسی وجود نداشته و در اساس بر یک محور قرار دارند. در این متون رابطه ای مطلق میان دال و مدلول وجود دارد ، به عبارتی نشانه های این پایگانها ماهیتی مشابه داشته و بر اساس یک الگو با یکدیگر مرتبط می شوند .
دیالوگ زمانی معنا می یابد که دو پایگان هستی شناسی در دو سطح مختلف وجود داشته باشند و الا دو سطح همگون و برابر نیازی به دیالوگ ندارند ( همانطور که می دانیم در علم فیزیک ، انرژی و گرما زمانی از نقطه ای به نقطه دیگر منتقل می شود که میان ان دو نقطه اختلاف دما و انرزی وجود داشته باشد).
سطوح مختلفی در یک متن وجود دارد و مولف آزاد است که از هر کدام از انها جهت ایجاد پایگانهای هستی شناسی در متن استفاده کند برای مثال: سطوح معنایی ، سطوح موسیقایی ، سطوح تداعی کننده و ........ اما در نهایت تمامی این سطوح برای اینکه دچار پایگانهای مشابه نشوند و توانایی فرار از تک معنایی را پیدا کنند باید متکی به زبانی باشند که استعداد تولید سطوح زیبایی شناسیک قابل تکثیر را داشته باشد. یعنی زبانی که نه ماهیت اثباتی داشته باشد و نه ماهیت انکاری زیرا در هر دوی این حالات نقطه ای متقن در بیرون یا درون متن در انتظار مخاطب قرار دارد که مخاطب در آن نقطه درگیر نوعی مطلق گرایی اخلاقی _ فلسفی خواهد شد و دیگر امکان دیالوگ با متن را نخواهد داشت. حال اگر به جای این نقطه ما دهها نقطه دیگر با همین مکانیسم را داشته باشیم باز هم تاثیری از بابت ایجاد دیالوگ در متن نخواهد داشت برای مثال می توان به بسیاری از متون اشاره کرد که در انها با تغییر راویان مختلف سطوح معنایی مختلفی ایجاد شده است اما انچه به جا مانده است سطوحی سترون است که به دلیل عدم امکان دیالوگ با یکدیگر ، متن را غیر قاب خوانش نموده و مخاطب را به سمت اتخاب سطرهایی از کل متن و انجان خوانشهایی غیر منطبق بر نشانه های متن هل می دهند.
من فکر می کنم تلاش مولفین برای رسیدن به متنی با دو ویژگی چند صدایی و دموکراتیو با توجه به تمام پایگانهایی که اگر به متنشان وارد کنند به دلیل نداشتن زبانی متحمل شکست خواهد خورد و برای مخاطب متنهایی به جا می ماند که اگر خیلی سمج باشد تنها خواهد توانست از میان تمام صداها ، تنها یک صدا را بشنود.
جهت نشان دادن نمونه ای درخشان از حضور پایگانهای هستی شناسیک ، شعری از دکتر رضا براهنی را در پایین می اورم:
هَـ ه که می گویم مَردِ مرگم من قلمم از دستم می افتد هَـ ه هَـ ه
و شبم رستاخیز روزم پس از آنکه یکباره
با همین پاهای اناری و همین ناخن های خونین که از این دالان های آبی سوی قبرستان های مطلق می آوازم خود را هَـ ه
راه می افتم اما از کجا تا کجا تا همین حالا که هستم باشم تا همین جا که برگردم
بروم نروم نروم بروم با سرعت بروم و بمانم دررفتن و نرفتن وَ نَه رفتن
تنها مانده تنها تنها تنها بادبانم را از دگمه ی ...برمی افرازم هَـ ه پرچم خود هستم پرچمانیدم خود را در آن بالا بالاییدم
هَـ ه که می گویم شب خنجرِ رنگین تا مِرفَق در حنجره ام حنجره خنجر را آب کرده آب و جارو کرده.
جنگلی از طوطی ها پشت این پنجره ها مانده و جهانم در غیبتِ انگشت اشاره شاهد شاهدانیدم خود را آن بالا
می بینند مردی را که در توبره های شعرش مخفی مانده پنهانم پنهانم موسیقی در نت می بینندم.
هَـ ه که می گویم مردِ مرگم من قلمم از دستم می افتد روی کاغذ هَـ ه هَـ ه
هَـ ه که می گویم وسطش یادم رفته گفته ام هَـ ه یا نه! می گویم هَـ ه
و شب از شب خواب از شب، شب از خواب آنگاه از روز و اَیاز بَشبانَم روزم را و بِروزانم شب را
واَیازم آن بالا آن بالا آن بالاحلقه اش برگرد گلوگاهش می گوید عشق است
تا شمسش برسد مولانایش را بر دوشش بگذارد تا او را شمساندشمسایاند
حلقه را از گرد گلوگاهش بزداید با یک هَـ ه و بگوید مردِ مردان مردِ دو شویه هَـ ه هَـ ه
و جماعت یک صدا هَـ ه هَـ ه هَـ ه
تو برهنه پشت شیشه جنگل پشت دریا چشمم از لذت یکسر کور کَمَرم از لذت خم با مشتم بزنم توی چشمم
ای جوان از آهو از آهو از آهو تنها هَـ ه
ای جوان تنها آن شاخها یا گوشها را کم داری، حالا که مرتفع تر از حلقه ی دارت آن بالا ایستادی
از خدایان تنها نامریی بودن را کم داری اما کم نمی آری
بِخَرامی می گویم هَـ ه بِدَوی می گویم هَـ ه بخرامی تنها مثل آهو تنها
هَـ ه که می گویم روز برمی خیزد ظهر می مانَد در برابر
هَـ ه که می گویم قلم از دستم می افتد هَـ ه هَـ ه هَـ ه
و زبانم را میلالَم تنها مینالم می لایم هَـ ه و در این توبره ام با چشمان بازم مخفی می مانم کور
تو تماشایم کن تا خود را بکُشم هَـ ه تا خود را بِکُشانم تا تو گردنم را بکنم توی آن حلقه
بازم کن مِثلِ در مِثلِ دروازه و بیا بنشین این جا روی نیمکت های رؤیایم
نه! رؤیا نه! رؤیا نه! خوابم نیمکت های خوابم
رؤیا سطحی است! آن طنابت روزی مثل گردن بندی رسمی خواهد شد.
بنشین! تاجی از خونت بر سرِ عالم بنشان!
وَ درونم را با ماله ی ابریشم لبها و زبانت بدرخشان، حیرانم کن!
با دو چشم بازم خواهم مرد با نگاهت حیران از آن جا تا آن جایی که دیگر نیست جا دیگر نیست
حتی آن آب زلال آسمان هم جاری نیست
تو که با دو سه خط نورانی دنیا را حیران می داری می بینی هَـ ه از ریشه ی موهای جگرم بر می خیزد
هَـ ه می ریزد روی شهر
هَـ ه می خوابد منعکس در بازارِ تودرتوی گیسوهایت منکسر در هَـ ه
و مثلث هَـ ه و مربع هَـ ه و مدور هَـ ه و هزار و یک ضلع عالم هَـ ه من ساکت در ساعتهای صدها هَـ ه
و در آغوش ابری که مدور شده بود و مرا در خود پنهان می کرد قلم از دستم افتاد هَـ ه هَـ ه هَـ ه
من غلامت بودم که مرا از دیوار چین با غل و زنجیر آوردند اینجا
چشم هایم بوی کُندُر و تبت می داد چشم هایم شد شعر دری
شاعر اول را بنگر! معروفی را! وَ خراسان دقیقی را بنگر! رودکی را بنگر وَ نظامی را بنگر! مولوی را بنگر! چشم هایم را بنگر!
وعبورم دادندواژه هاشان از شهرهایی که اینک یادهاشان دردنیا ویلان اند
دست بسته باد و سیلاب و نور و توهم آوردندم پیشت
و نگاهت کردم راضی مثل دریای بی موجی که تنها شب صدایش را دریاگردان در رؤیا می شنوند
و همه با هم می گویند هَـ ه! هَـ ه وَ قطرات باده می چکد از لبها بر ریش و بر شاربشان می ماسد هَـ ه
و نگاهت کردم راضی مثل خاک زیر پایت راضی فرش صد متنی زیر پایت
یک هزاره تاج سرت را من نهادم بر سر و به نام تو نهادم بر سر
و دو دست و دو پا و دو شانه شدم که سوارش که شدی بُردَمت تا آن سوی دنیا
و تمام شب لهله و هَـ ه هَـ ه استخوان هایم حتی لَهلَه می گفتند
هَـ ه که می گویم شب می افتد
هَـ ه که می گویم می گویم چه کسی می آید که ایازش را بکشد پایین از آن بالا
حلقه را بردارد دورِ کمرش را گردنش را بوسد
و ایازش را از آن بالا آورد پایین؟
سوگند به طناب دورِ گردن
سوگند به ایاز مخفی در مولاناهامان
سوگند به کسی که آن بالاست
به ایازِاول به ایازِ ثانی به ایازِثالث به ایازِ رابع به ایازِ خامس به ایاز ِ...
اولی از شرق آمد تا بلخ از قلم رد شد بیهقی شد محمود و عروضی شد
شمس شد در قونیه گردن مولانا را کج کرد پاهایش را از زمین بَرکند و گذاشت روی هوا
نِی را چون عصایی چرخاند روی لبهایش قالب کرد در خلوت و گفت بزن هَـ ه هَـ ه بزن!
حالا بکشیدش بالا شده مخفی او در کتابی که نیم قرنی مخفی ماند
بکشیدش بالا حالا بالاتر حالاتر زیرا خود آن که می کشد بالا حالا گردنش می خارد
مرد عاشق عاشق را از خارشِ دستانش می شناسد
وَ برقصم حالا از شعرم بیرون هَـ ه
و به نحوِ اول و به نحوِ آخر در قیام اول و قعودِ پایان هَـ ه هَـ ه
و طنابم را با شعرم پاره کنم
قلم از دستم می افتد هَـ ه هَـ .... ه قَلَمیدم قَلمَم را هَـ ه هَـ.......... ه
دکتر براهنی در شعر بالا با ایجاد سطوح معنایی و موسیقایی مختلف که متکی به زبانی با مدلولهای متحرک می باشد توانسته است شبکه ای از مونولوگ و دیالوگهای مختلف میان نشانه های موجود در متن ایجاد کند که باعث شده این متن به یکی از درخشانترین متون چند دهه اخیر تبدیل شود.
برزویه فرخ سیر
نظرات دوستان
دکتر رضا براهنی عزیز به صورت ایمیل:
borzooyeh aziz,
ba salam bar shoma va sayer sherkat konandegan man in bahsha ra khandanm va anha ra besyar houshyaraneh va marbout beh goftmane bayan midanam, va omidvaram edameh peyda konad
eradatmand,
Reza Baraheni
حامد رمضانی عزیز:
برزویه عزیزسپاس از بحث جالب و تامل برانگیزت
البته مقوله چند صدایی بحثی است که ریشه آن به موسیقی تعلق داشته است. به این معنا که در یک اثر موسیقایی دو یا چند ملودی که هر یک حرکت و هارمونی خاص خود را به طور مستقل دارند، در قالب یک مجموعه قرار بگیرند. البته با این تعریف، پولی فونی یا چند صدایی در ناب ترین شکل در موسیقی وجود دارد.
اما و قتی سراغ مدیوم های دیگر هنری می رویم باید بدانیم این روند همواره نسبی خواهد بود. در واقع شاید بهتر باشد از اراده متن به سمت چند صدا شدن صحبت کنیم.
به نظرم در بحث از امکان چند صدایی شدن در یک متن ادبی، پیش و بیش از توجه به کثرت کاراکترهای متن، باید بر نوع روایت متن و کثرت در شیوه های روایی توجه کرد.
ابراهیم در برف:
سلام
مبحث خوبی را برای چالش انتخاب کرده ای. بخصوص که این روزها همه فکر می کنند در حال خلق جهانی چندصدایی اند. متن چند صدایی به گونه ای از بستری دیالوگ محور و چند صدایی می آید و متاثر از حوزه های مختلف است که در جامعه ما کم تر مصداق دارد و...ممنون. هر چند به نظرم جای پرداخت بیشتری داشت.
شاد زی
جلیل قیصری عزیز:
سلام...
بله،انباشت كاراكتردر متن و ترتيب دادن ديالوگ هاي اگاهانه و متصنع و...چند صدايي محسوب نمي شود چند صدايي از نوعي وحدت در كثرت (نه به معناي مذهبي و عرفاني آن )و نوع و تركيب روايات و رابطه ي صورت و معنا و برهان نظم (عبدالقاهر جرجاني )و انچه كه از اين سوي شعر و ان سويش در نافرماني ناخوداگاه و تعديل خوداگاه در نامتوازني متوازن و... به متن مي نشيند به وجود مي ايد و...در اين صورت حتي برخي از غزل هاي حافظ و گاه ابياتي از غزلي از اين نابغه ي شعر چند صدايي اند ممكن است گفته شود در يك جامعه يكسان ساز چگونه حافظ مي تواند شعر چند صدايي بگويد كه بايد گفت كار هنر مندان بزرگ خلاف امد عادت هاست و به چالش كشيدن زبان و معناهاي تماميت خواهانه ي در يد قدرت ها و ...مواردي كه به مقاله ي بلندي محتاج است و در اين مقال نمي گنجد البته حافظ اشعار جبر گرايانه و دوبني هم دارد كه دلايل و زمينه هاي ان در اينجا مورد بحث و مجال ما نيست و... در مورد فلسفه ي زبان فرموديد كه بايد عرض كنم اگرچه عبدالقاهر جرجاني انديشمند بزرگ قرن پنجم در كشور ما تا حد زيادي به اين ريشه ها پرداخته است و گمان مي كنم ويتگنشتاين تا حد بسياري از اين انديشمند بزرگ ابشخور گرفته است و در جاي ديگر به ان پرداخته ام و....دكتر زرين كوب و دكتر شفيعي كدكني در كتاب نقد ادبي و دكتر حسين خطيبي در كتاب فن نثر به نظرگاه دانشمندان بزرگ متقدم اشاراتي داشته اند اما پرداختن به فلسفه ي زبان به معناي مدون و اكادميك ان از غرب اغاز شده است چرا كه انديشه ها به دليل سرشت شان و...در بطن و متن جوامع مناسب زايش خود زاده مي شوند و در جوامع تك صدايي و تماميت خواه هنوز مردم به دنبال نيازهاي اوليه ي خود سر گردانند و طرح مقوله هاي اينچنين به زمينه هاي مناسب خود نيازمندند اما اين دليل نمي شود كه اگاهان و انديشمندان جامعه به طرح چنين مباحثي نپردازند بخصوص به زبان كه به قول هايدگر خانه ي هستي است و زبان شعر با به چالش كشيدن زبان بسته بندي شده و مخرب و مسلم و از مسما خارج شده و ... روشني بخش هستي يك جامعه استاز جانبي دولت هاي مدرن به شيوه هاي اسطوره اي به دستكاري زبان مي پردازند براي ايجاد تنفر و بدگماني و محدود كردن ارتباط و از سوي ديگر به قول جرج ارول با --دوگانه باوري- وراست و صميمانه پنداشتن دروغ و ايجاد رابطه ي نادرست بين كلمات و نماد ها چهره ي سهمناكي از جانبي قدرت ها به زندگي داده مي شود و نمونه ي بارز ان روسيه ي زمان جنگ سرد است كه با تراشيدن القاب و عناوين به جان زبان افتادند و نمادهايي ساختند از درون تهي و به قول فردوسي :
نهان گشت ايين فرزانگان پراكنده شد نام ديوانگان
هنر خوار شد جادويي ارجمند نهان راستي اشكارا گزند
اما با انچه كه در مورد جناب براهني گفتيد بايد عرض كنم كه ايشان را مرد بزرگي مي دانم با سابقه ي مبارزاتي و صاحب نظر در نقد و...اما گمان مي كنم كاري كه براهني مي كند تخريب در پوسته ي زبان است و برخاسته از اكتساب و ضمير خود اگاه و باز گمان مي كنم روش هاي ديكته شده از جانب اقاي براهني به لطمه ي بزرگي به بخشي از شعر دهه ي هفتاد ما زده است روشي كه هنوز عين حوزه هاي سياست در مورد ان تبليغ مي شود و...البته لازم است كه بگويم شاخصه هاي پر رنگ شده در شعر دهه ي هفتاد منهاي بخش مخرب ان با پيشينه در شعر نيما و فروغ و...بدور از شيوه هاي ترجمه اي و وارداتي مي رود تا در شعر اكنون ما دروني شود و...ساخت شكني و كثرت تداعي ها و كنش هاي تأويلي به روش براهني گمان مي كنم كار چندان مشكلي نيست چرا كه گل الود كردن زبان شعر كار اساني است تا عمق ان مشخص نگردد چنانكه صاحبان تاريخ وصاف و جهانگشاي نادري هم كار خود را بي نقص و بهترين مي پنداشتند مهم اين است كه زلال و عميق بگويي و ان راه رفته بر لبه ي باريكي است كه خيلي زود به نثر مي غلتد و بخشي از ان همان شيوه اي است كه اكنون به شيوه ي وازنايي معروف است و غلتيدن از جانب ديگر بام است در هر دو شيوه شور شاعرانه و -آنِ-شاعرانه گم مي شود و...ممكن است شيوه ي طبخ غذا با دوره ي قاجار فرق كرده باشد اما ويتامين غذا كه بايد در ان باشد. اين ويتامين را من همان شور شاعرانه مي پندارم كه در شيوه ي براهني تا حد زيادي مفقود است و هم در شيوه ي ساده نويسي مد شده و مغاير با انديگر اين كه سبك براهني كه گاهي با استفاده رساندن به كلمات و اوردن مصدر هاو افعال جعلي به سويه ها و تداعي هاي شعري مي انجامد اما اين روش فقط يك روش نوشتاري است و فقط بايد ان را خيلي مشكل خواند در صورتي كه يك شعر خوب به گمانم بايد هم خواندني باشد و هم شنيدني و با خواندن ان بتوانيم ديگران و لااقل خواص شعر را مجاب كنيم و...البته بارت شيوه ي نوشتاري را -كه مي گويد بيشتر با غياب سرو كار دارد -اصل مي داند اما مي دانيم كه هنوز جهان ادامه دارد و ادبيات هم ادامه خواهد داشت و گفته هاي بارت و...با همه ي احترامي كه برايشان قائلم وحي منزل نيست كه خود بارت و دريدا و ...بسيار ها به نسيبت بهامي دهند بنده هم با همه ي نسبيتي كه براي گفته هايم قائلم بايد عرض كنم كه لذت خواندن هم در اين شيوه مفقود مي شود در حالي كه يكي از لذت هاي مهم در شعر لذت خواندن استو...تكثر و تداعي و تأويل هاي گونه گون و پلي لوگ بودن شعر با توجه به طبيعت كلام شاعرانه و لذت خوانش مهم است منظورم اين نيست كه نبايد به چالش هاي زباني در صورت و محتوا و موسيقي بپردازيم صد البته با چنين چالش هايي است كه با زبان مسلم و مسلط و در مي اويزيم و ان را از بند قواعد و سلطه هاي چند جانبه مي رهانيم و به دريافت ها و انديشه هاي ازادانه و گونه گون مي رسيم و باز مقصودم اين است كه هر بي قاعدگي خود بايد از قواعدي پيروي كند تا شعر از جوهر و سرشت خود تهي نشود و بر داشت هاي نوين زيبايي شناسانه -حتي-مخدوش نشود .با احترام به اقاي براهني و شما به نسبي بودن نوشتار خود واقفم اما انچه گفتم بر اساس تجربه و اموزه هاي من است . بر قرار باشيد.
زهره میر عیسی خانی عزیز:
سلام
مطلبتو رو خوندم و به نظرم جالب بود که همچین بحث هایی رو راه انداخته بودین
راستش من فکر میکنم تک صدایی و چند صدایی تو حوزه های مختلف معناهای مختلفی رو داره
اینکه فقط به بخش دیالوگش بپردازیم درست نیست
اینکه چند صدایی معناهای متفاوتی داره و در هر هنری به یه معناست فکر نمیکنم غلط باشه ولی توی ادبیات منظورم شعر و داستان است یه جورهایی به دیالوگ گرایی رو آورده اما فکر میکنم که چند صدایی یه جورهایی به این معنا هم باشه که گروه های مختلف رو تو نوشته ات نشون بدی و از این گروه ها نهایت استفاده رو کنی مثلن تو حوزه ی داستان میتونیم بگیم که برخی از داستان هایی که به سبک سیال ذهن نوشته میشن هم توی ادبیات چند صدایی قرار میگیرن و نمیتونیم بگیم که خاص وجود دیالوگ توی یه کار جز ادبیات چند صدایی است
البته من این طور بر داشت کردم شاید درست هم نباشه
فعلن همین
موفق باشین
حامد رمضانی عزیز:
با سلاممیدانی برزویه عزیز که یکی از مسائلی که با آن روبرو هستیم این است که اصطلاحات نقد ادبی مدرن بعد از ترجمه به فارسی برای برخی بار ارزشی پیدا می کنند و این مسئله امکان شناخت صحیح را میگیرد... بگذریم
نخستین بار میخاییل باختین بود که ذیل نظریه منطق مکالمه اش، پولی فونی (با همان پیشینه موسیقایی که گفتم) را در بحث از ادبیات و به ویژه رمان های داستایوسکی به کار برد. او در مقایسه (روی این مقایسه ای بودن و نسبیت تاکید دارم) رمان های داستایوسکی با رمان های تولستوی قائل به این بود که آثار داستایوسکی چندصدایی و آثار تولستوی تک صدایی است.
به نظر باختین در اثر(موضوع بحث باختین رمان بود) تک صدایی یا مونوفونیک صدای نویسنده تنهای صدای مستقل در متن است و نویسنده همه شخصیت ها را به گونه ای به سخن وا داشته که در نهایت موید نظر او باشند.
حال آنکه به نظر باختین در آثار چند صدایی یا پولی فونیک هر یک از شخصیت ها صدای مستقلی دارند(برهم اثر میگذارند و از هم تاثیر می گیرند)و میان مولف ، مخاطب و شخصیت ها گفتگویی همهمه وار برقرار است و معنا از خلال همین مکالمه کارناوال گونه آفریده می شود.
رزا نصیری عزیز:
بعضی از این مضامین در حوزه ی شعر ساده به نظر میرسد اما یادم هست یکبار یه دوستی در رابطه با شعرش گفتم کمی این مونولوگ ها را رها کن و در شعر کمی برون ایستی داشته باش و شخصیت پردازی کن او بلافاصله گفت:منظورت حرکت شعر به سمت پلی فونیک شدن یا چندصدائی است نمی دانم چرا تایید کردم امروز که اینجا مطلبتان را خواندم این مسئله به آگاهیم درآمد و از سلول های تئوریک مغزم جدا شد و به فعلیت درآمد...اما بحث دیگری که من به آن سخت اعتقاد دارم چندصدایی شدن و یا روند این اتفاق در شعر است بی ملاحظه بگویم این قضیه در ساختمان داستان و داستان کوتاه گند می زند به هرچه ساخته ایم و پرداخته ایم وشاید همان اشتباه رایج در تببیین این دو موضوع که عرض کردم رخ می دهد...
موفق باشید و شاعرانگیتان مستدام
رجب بذرافشان عزیز:
برزویه عزیز سلام
با پوزش از تاخیر به دلیل نداشتن اینترنت. مقاله ات دارای ویژگی هایی است که آدم را به تفکر می دارد. اما با تمام توضیحاتی که دادی (با چند بار خواندن) هنوز برخی از نکات برای من گنگ و مبهم است. مثلا ارتباط پایگان های ارزشی همچون روز و شب (یا بقول تو پایگان هستی شناسی) با متون چند صدایی و دموکراتیو را متوجه نشدم. آیا دو قطبی شدن / دیدن جهان تاثیر گذار است و باعث خلق و پیدایش متون با این ویژگی و خصوصیات خواهد شد؟
در ارتباط با چند صدایی بحث بسیار شده، اما این که تعدد صدا در متن باعث امتیاز و از شاخصه های پایه ای شعر است بنظر نمی رسد چندان مورد اهتمام باشد. با توجه به این که از متن دموکراتیزه و چند صدایی در یک پیکره ی واحد تعریف دادید، باید افزود متن در عین آزادی و استقلال داشتن می تواند لزوما به معنای یک متن پلی فونیک نباشد. این که ما برای رهایی از قید و قراردادها بخواهیم متون را در چنین حوزه ی تاویلی بگنجایم پسندیده و زیباست، اما متنی که بر متنیت خود استوار است اگر متنی پلی فونیک نباشد، مورد ایراد نیست. خب می دانیم که مساله ی منطق مکالمه را باختین برای اولین بار در ادبیات باز کرده مثال و دلیل آورد. اما آنچه که باختین در رابطه با منطق مکالمه (یا به تعبیر شکلوفسکی روابط بین متنی) می گوید و از دو نویسنده ی سرشناس روسی مثال می زند در عین حال تاکید می کند که در شعر چند صدایی اتفاق نمی افتاد. توردوف هم در این راستا به فاعل گفت کرد و فاعل گفته اشاره دارد و استدلال می کند. بیان یک روایت را از زبان چند راوی... چنان که در موسیقی سازهای مختلف نت واحدی را می زنند. شخصیت ها و راویان متعدد (همانطور که اشاره کردی) در نمایشنامه از زمانی که همسرا اضافه کردند این اتفاق افتاده است. یعنی در آغاز نمایشنامه تک صدا و مونوکال بود اما بتدریج به سمت دیالوگ و همسرایی حرکت کرد. در شعر فارسی اما علی رغم اشارات و ادعاهای مکرر هنوز متنی چند صدایی تولید نشده و یا دستکم در پذیرش متن پلی فونیک محل تردید است. زیرا برای شناسایی متنی با این مشخصه هنوز با اما و اگر مواجه ایم. ضمنن متن مورد مثال از آقای براهنی اگرچه شعر خوبی است، اما یک متن چند صدایی نیست که روایتگر انتشار و بیان صداها و راویان مختلف باشد
شبنم فرهنگ عزیز:
سلام برزويه فرخ سير عزيز
به حضور امكان چند صدايي در ذهن راوي فكر مي كنم و چگونگي توان به اجرا درآمدنش به دموكراتيو ترين حالت ممكن. به تاويل مي رسم. به اجازه ي حتي به هرز رفتن ذهن ويا حتي خودت براي خوانش هاي بعدي. به دست هاي بازي كه رها مي نويسد ولي هوشيارانه اندازه تعين مي كند. به پراكندگي و رهايي بعد از گيج خوردن در اين پراكندگي كه به هر چيزي دست بياندازي براي ماندن، ايستادن، درك كردن.خوب معلوم است كه اين مي شود هزاران صدا . صداهايي كه هستند و شنيده مي شوند. ولي گاهي ترس مي خورم از سقوط. سقوطي كه از بي زماني و بي حوصلگي آب مي خورد. جريان عجيبي ست اين رهايي. مي كشاندت به هر سمت كه جذبه ي بيشتري دارد و آيا اين جذبه مي تواند همانقدر كه به دموكراتيو بودن خيانت مي كند به تاويل تداوم دار ذهن مخاطب كمك كند؟ و كدام مي تواند مهجور ماندن در ذهن و كف زدن هاي راوي خودت و فقط خودت را برايت به كفايت بكشاند؟
داوود عباسی عزیز:
جناب برزویه فرخ سیر عزیز
اندیشمند گرامی
سلام
مطلب سرشار از معلوم و پر از مضمون شما را خواندم
در اول عرایض باید تقریر گردد که تسلط بیش از اندازه منطق نویسنده به پیام متن و آمیزه متکلفانه ی این دو راه را بر فهم آسان آن بسته و مخاطب را به تشکیک در فهم می رساند
جدا از نظر شخصی خود در رابطه با نحوه ی نگارش شما و نظر بنده در مورد الگوی شکلی ارائه ی متن قبل از ورود در ماهیت متن به مباحثی جالب برخورد نمودم
یکی از این نکات جالب تداخل غیر منطقی عناوین غیر ضروری برای ارسال پیام بود
به عنوان مثال استفاده از واژگان پایگان دموکراتیزه کردن تئوریک پراتیک و... و عدم تیوریزه و نیز تشریح این واژگان و نیز عدم بیان به فهم نزدیک این مفاهیم و ارتباط این مفاهیم با یکدیگر بنده را دچار مشکل گرداند.
در مورد ماهیت متن عنوان می گردد که:
حتما حضرتعالی مطلب فردیناند دوسوسور را در مورد دال و مدلول و مسائل هرمنوتیکی مرتبط با تفسیر متن را که امروزه نیز زیاد باب گردیده است را مطالعه فرموده اید. پیوند خوردن مباحث تفسیر متن و در دیگر سو تاویل آن با مباحث مرگ مولف و مرگ مخاطب مانند آنچه که در مکتب رئالیسم (مرگ مولف)جادوئی و یا در نظرات خاقانی(شعر من برای خواص است نه برای عوام "مرگ مخاطب") وجود دارد باعث خلط مبحثی عظیم در الگوهای زیبا شناختی ادبیات گردیده است.
مقاله حضرتعالی را از باب روشنگری در مورد یکی از عرصه های ادبی یعنی چند صدایی در ادبیات را مفید و قابل توصیه به دیگران یافتم.
می بایست عنوان گردد که حرف و حدیث در این مورد بیش از حوصله نگارش بوده و نیازمند نشستی دوستانه با شما خواهد بود.
در نهایت از اینکه بنده را برای خوانش متن دعوت نموده و باعث توسیع افق دید بنده گردیدید صمیمانه سپاسگذارم.
جواد اکبری عزیز:
سلام برزویه ......
راجع به این مقاله خواهم نوشت برایت.
نظر من این است که باید در تمایز بین صداها-تصاویر-موقعیت و فضا حتمن دقت کرد..
با سپاس
رحمان زمانی عزیز:
سلام. خواندمتان. در ضمن از مطلب چندصدایی در شعر پرینت گرفتم چون اینترنتم دایال آپه و نمی تونم زیاد در وب ها باشم. در مورد چندصدایی در شعر- ما نباید شعر را با حوزه ی نمایشنامه نویسی و داستان و فیلم نامه خلط کنیم هرچند دریک شعر می شود از عناصر شکل دهنده ی داستان و نمایشنامه نویسی هم استفاده کرد و فراداستان و فراشعر ساخت. شعر از روزگاران قدیم با کلی نگری و مطلق گرایی صرف همراه بوده است اما در عصر معاصر و بعد از نیما این مطلق گرایی ها و کلیت گویی ها را شاعران از خود دور کردند. هرچند معتقدم چندصدایی در شعر صرفا آوردن دیالوگ و منولوگ در شعر نیست اما این هم به چند صدایی در شعر می تواند بینجامد اگر فضا و تصاویر شعر وریتم شعر و مفهوم شعر در یک هارمونی خاص و متحد کلیت شعر را شکل دهند. البته در مورد این موضوع فرصت و وقت بیشتری نیاز است که صحبت کرد. موفق و پیروز باشید. لینکتان می کنم.
امیر انصاری عزیز:
درود
در درس "جامعه شناسی ادبیات " اتفاقا با "دکتر عبدالرضا نواح" بحث چند صدایی در شعر براهنی را پیگیر بوده ام و در ابتدا بگویم براهنی "ندیده" برای من آدم بزرگه ی ادبیات ایران است با تسلط مثال زدنی بر ادبیات کلاسیک...
اما اغلب آن چیزی که ما از"پُلی فونیک" و یا "ای بسا آوایی" برداشت می کنیم و مصطلح است با آنچه در شعر "دکتر براهنی" اجرا می شود متفاوت ابه نطر می رسد...
ایشان در شعر ؛تلاش به سطر سازی و شکل سازی های "یک نفس" با بندهای بلند و آواهای طولانی دارند
و این تدقیق ایشان در متون "مسجع" فارسی و یا توانفرسایی های غول های ادبیات کلاسیک همچون "مصلح الدین سعدی" و یا "جلال الدین بلخی " و یا " فخر الدین عراقی" در وزن گزینی های نا متعارف با افاعیل بلند و نامانوس را می رساند
این شیوه ی دکتر براهنی او را به نوعی سطر سازی نثر گونه رسانده که" ضعفِ نفس ِ معمول " در نثر را ،ایشان با وزن سازی و هنرمندی در سطر شکنی و گاهی هم با "تن کامه گزینی " کلمات و مفاهیم بر طرف می کنند
این وسط حضور اشخاص و گفتمان های متفاوت در اثر نه به تعریف ما از "ای بسا آوایی" می ماند و نه به آنچه در هر شعر دیگر خود ایشان سراغ داریم
خرسندم که با دوستدار دیگری از خیل دوستداران "براهنی عزیز" آشنا شدم
ممنون از دعوتتان
مصطفی ملکیان عزیز:
سلام و درود برزویه عزیز
ممنون که خواندید مرا
نوشته هایتان از آگاهیتان حکایت می کند.
درمورد نوشته آخر باید بگویم دست مریزاد که به چنین مواردی دقت دارید.بسیار جالب است.
می دانید؟ ما بیشتر از آنکه نوشتن و نقد را بدانیم، می نویسیم و نقد می کنیم واین آسیبی جدی به ادبیات و فلسفه وارد کرده است.
این هم شبیه همان موضوعی است که در هر کتابفروشی عیان است: کتابهای نقد پست مدرنیزم در جامعه ای که هنوز مدرنیسم را تجربه نکرده و نمی داند که اصلا مدرنیم چیست!
افسوس به آموزش و پرورش مان!راستش را بخواهی من هم مشکوکم!به همان چیزهایی که تو مشکوکی!
تو به تقوای غزل مشکوکی
من به تردید تو ایمان دارم!
شاد باش و دیر زی
رویا دلشدگان عزیز:
با سلام
متن رو خوندم و استفاده کردم.. جند وقت پیش از استادم می شنیدم پایان نامه دکتری در مورد چند صدایی بودن در مثنوی کار شد.. اما در ریشه اختلاف نظری وجود داشت. اینکه دیوان مولانا و در کل ادبیات کلاسیک ما تک صدایی ست.. شما میفرمائید این بحث به زبان شناسی بازمی گردد. اما به نظر بنده حتی اگر چنین باشد تاثیر زبان نیز از مسائل اجتماعی سیاسی ما ناشی می شود. و اگر در ادبیات امروزی ما نشانی از دموکراتیو دیده می شود...<یا تلاشهایی> تاثیر ادبیات غرب و سوق به سوی جهانی شدن است.. وگرنه ادبیات کلاسیک ما ادبیاتی به قول شما انحصارطلبانه است. به یاد پیشرفتی می افتم که در یک برهه تاریخی در ادبیات داستانی ما رخ داد که مسبوق به سابقه نبود و این همان نفوذ ادبیات جهانی بر ما بود.
از مطلب جالبی بود
با تشکر
جمشید عزیز:
با درود به اقای فرخ سیر. در جواب اقای قیصری گرامی باید عرض کنم این دوست سراینده ما فرمودند بسیاری از عناوین والقاب در روسیه زمان جنگ سرد به جان زبان افتادند. . نخست باید بدانند روسیه نبود کشور شورا ها و یا شوروی سوسیالیستی که صاحب نظان برجسته ائی از او الهام گرفتند. اما وازه انقلاب و سویالیزم واعا موجود و شعر وادبیات و رمان و هزاران جانفشانی همراه با مردم دوستدار سوسیایزم شکا گرفت و در این راه سر های زیادی داده شد. مبارزه با یک سرمایه داری افسار گریخته و فاشیستی چون نازیسم تنها در داشتن ادبیات قوی و مردم قوی با ادبیات جدید می طلبید تا با بیست میلیون کشته در مقابل ان مقاومت کرد. نمی محدوده اطلاعات شما از کدام کانال سرمایه داری بیرون جسته است. حتی در نظام های سرمایه داری وام داری سرایندگان به ادبیات سالم مردمیست . هدف رِزیم های مستبد و دموکراسی نیم بند سرمایه داری تخریب ادب و دانش مردم که برای صلح می باشد حتی از دادن بیمه که حق شهروندان است پرهیز می کنند می توانید وال استریت را ببینید از کدام عناوین والقاب برای تحقیر و سرکوب بهره می گیرند. انصاف را باید مراعات کرد برای بزرگترین اتفاق قرن بیستم در 1917 انقلاب اکتر جان ها ی بزرگواری به کوشش و تلاش بودند و از دست شدند و هنوز خود نویسندگان و اقتصاد دان ها ی بورزوازی به ان با دیده احترام می نگرند. بحران سرمایه داری پیش روی شماست و کشور های سوسالیستی سا ل ها با این شیوه فرد گرایانه بانک های گله گشاد سرمایه داری که فقط عده قلیلی سود می برند و می بردند به سختی برای صلح تلاش کردند. چه کسی است که نداند انقلاب ها سوسیا لیستی قرن بیستم چه ادبیات بزرگی را خلق و در خدمت به بشریت مترقی قرار داده است.گرچه ساستمدارانی هم به خیان محکوم شده اند اما هیچ ارزش دست اورد های ادبی کشور شورا ها غیر قابل انکار است بسیاری از همین القاب به وسیله به اذین و سیاوش کسرائی و بدیع الزمان فروزانفر به گوش مبارزان و سرایندگان رسیده و می رسد. افشای چهره سرمایه داری کار بزرگ ادبیات شورویست که دانشگاه گوته نمونه ان بود و مردان بزرگی در عرصه ادبیات و سیاست به یادگار مانده است وتاریخ بهترین گواه ان است..خیانت به سیوسیالیزم- راجر کران - توماس کنی. ترجمه عموئی-اقتصاد نی کیتین. زرشناس-الفبای مبارزه . طبری
جلیل قیصری عزیز:
سلام و...گپ و گفتی با جمشید خوب و عزیز...
جمشید جان مقصود نوشته ی من -بطور خاص- ارزش گذاری و مقایسه ی دو یا چند نظام اجتماعی نبوده و نیست(که این مقوله بحث دراز دامنی است و در این مقال نمی گنجد و اشتیاقی هم بدان ندارم )ضمن این که من و ما شاعر در حزب و گروه و انواع ایسم ها نمی گنجد و در شعرش متجلی ست وهم خدمات فرهنگی شاعران و ادیبان و...در نظام اجتماعی شرق و غرب غیر قابل انکار است چه کسی می تواند بزرگانی چون نرودا ،آلبرتی وناظم حکمت و...نادیده بگیرد که متمایل به نظم اجتماعی و تفکر شرق بودند و سیلویا پلات و بودلر و الیوت و...را که درآب و گل غرب بالیدند و...بحث بر سر زبان و چند صدایی در اثار ادبی بود و جانِ گپ ام این بود که زبان هنر زبان یکسان ساز و غالب را بر نمی تابد و به چالش می کشد و همین زبان است که ان همه مشکل برای آخماتواو یسنین و باختین و ...در حوزه ی شرق می آفریند و از جانبی برای ازراپاونددر غرب که چند سال آخر عمرش را به بهانه های واهی در تیمارستان گذراند وشاعران دیگر غربی...به هر روی عشق به کلمات و انسانیت ایده ال من است و گمان می کنم زبان هنر است که زبان یکسان ساز و یک بُعدی را به چالش می کشد و...انچه که از هاکسلی نقل قول کردم در مورد یکسان سازی زبان در قطب شرق بود که و در ان زمان و مکان که ...می تواند مصداق غربی هم داشته باشد والبته به گونه ای دیگر واما واقعیات تاریخی هر جامعه و زندگی شاعران و نویسندگان آن جامعه را در ان زمان و مکان نمی شود نادیده گرفت که به قول نیما
آن که غربال به دست دارد از پشت سر می آید .بر قرار و باشید عزیز
